جهادستان

متن مرتبط با «ای کسانی که ایمان آورده اید» در سایت جهادستان نوشته شده است

شکایت از قاضی که با مردم تسامح می کرد

  • نیلوبلاگ

    مى گويند: يكتعداد مردم نزد يكى از خلفاى أموى از يكى از قاضى ها شكايت كردند و گفتند؛ يا أميرالمؤمنين! يك قاضى براى ما فرستاده يى كه حق را به حقدارش نمى دهد، كسى را مجازات نمى كند، همه را مى بخشد، از بس كه أهل بخشش و تسامح است مردم اسمش را قاضى عافيه مانده بودند، عافيه يعنى عفوّ كننده.گفتند: قاضى باشد كه بزنند، ببندند، حق مردم را بگيرد، مجازات كند، تا مردم بترسند … خليفه مسلمين كسى را فرستاد و قاضى را إحضار كردند، قاضى آمد و گفت: خداوند عمّر أميرالمؤمنين را دراز داشته باشد چه خبر است؟أميرالمؤمنين...

    ادامه مطلب
  • چاه آبی که به مسلمانان حرام به کافران حلال

  • نیلوبلاگ

    مى گويند؛ شخصى چاه آبى كند و بالايش نوشت، حرام است براى مسلمين و براى غير مسلمين حلال است.مردم جمع شدند، كسى گفت: وى ديوانه شده! كسى گفت: وى كافر شده بايد قصاص شود، كسى گفت: وى زنديق شده بايد مجازات شود… تا اينكه خبر رسيد به پادشاه مسلمانان، حكم جلب او را به قصر داد، شخص را حاضر كردند به بسيار تواضع ايستاده شد، سلطان از وى پرسيد؛ اين چه كاريست كه تو كردى؟ مى دانى كه مجازات مى شوى؟؟؟مرد سر خود را پايين انداخته گفت: اى پادشاه عادل، قبل از اينكه مرا مجازات كنى، فقط چند آرزو دارم برآورده اش كن.!پاد...

    ادامه مطلب
  • آیه که دعا با آن قبول می شود از سعید بن جبیر رضی الله عنه

  • نیلوبلاگ

    آیه که دعا با آن قبول می شود از سعید بن جبیر رضی الله عنه... سعيد بن جبير رضى الله عنه مى گويد: من آيه يى را از قرآن مى شناسم كه هر كس بخواند و بعدش دعا كند خداوند دعايش را قبول درگاه خود خواهد كرد، مى پرسند كدام آيه است؟ مى گويد: قُلِ ٱللَّهُمَّ فَاطِرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ عَٰلِمَ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ أَنتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ فِى مَا كَانُوا۟ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ. ٦٤ «زمر» ...

    ادامه مطلب
  • داستان دختر حاتم طایی

  • نیلوبلاگ

    مى گويند: هنگامی که اسیران قبیله طئ به حضور پیامبر اسلام صلی الله علیه وسلم آوردند دخترى در ميان با زيبايى و هيبت خاصى بود كه همه را مجذوب زيبايى و هيبتش كرده بود، فصاحت كلام داشت مردم از زیبائى او به تعجب آمدند. در مقابل پيامبر صلى الله عليه وسلم ايستاد و گفت: یا محمد! من دختر بزرگ قوم هستم پدرم گرفتارها را نجات می داد، و گرسنگان را سیر می کرد و برهنه ها را مى پوشانید و حق همسایه را مرعات می کرد، و پیمان خود را محترم می شمرد و حفظ می کرد، و هیچ طالب حاجتى...

    ادامه مطلب
  • حکایت مرد تاجر و گربه چوپان...

  • نیلوبلاگ

    مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد. یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم. و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم. پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد. چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت. چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید. در آن روستا که چوپان زندگی می کرد ...

    ادامه مطلب
  • داستان عارفی که چله نشسته بود...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: عارفی ۴۰ شبانه روز چله گرفته بود تا خدا را زیارت کند ، تمام روزها روزه بود. در حال اعتکاف. از خلق الله بریده بود. صبح به صیام و شب به قیام. زاری و تضرع به درگاه او شب ۳۶ ام ندایی در خود شنید که می گفت: ساعت ۶ بعد از ظهر، بازار مسگران، دکان فلان مسگر برو خدا را زیارت خواهی کرد عارف از ساعت ۵ در بازار مسگران حاضر شد و در کوچه های بازار از پی دکان می گشت...میگوید: پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان می داد، قصد فروش آنرا داشت... به هر مسگری نشان می داد، وزن می کرد و می گفت: ۴ ریال و ۲۰ شاهی پیرزن می گفت:نمی شود ۶ ریال بخرید؟ مسگران می گفتند: خیر مادر، برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد. پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار می چرخید و همه همین قیمت را می دادند. بالاخره به...

    ادامه مطلب
  • قوت تلقین بالای انسان...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: روزی قرار بود قاتلی اعدام شود. وقتی قاتل به پای دار رفت و طناب را دور گردن او آویختند، ناگهان روانشناس سر رسید و بلند داد زد دست نگه دارید. آنها از دار زدن مرد منصرف شدند و گوش به سخنان روانشناس سپردند روانشناس رو به حضار گفت: مگر نه اینکه این مرد قاتل است و باید کشته شود؟ همه جواب دادند بله روانشناس ادامه داد: پس بگذارید من به روش خودم این مرد را بکشم همه قبول کردند سپس روانشناس مرد را از بالای دار پایین آورد و او را روی تخته سنگی خوابانید و چشمانش را بست و به او گفت ای مرد قاتل من شاهرگ تو را خواهم زد و تو به زودی خواهی مرد. همه از این گفته روانشناس تعجب کردند روانشناس تکه ای شیشه از روی زمین برداشت و روی دست مرد کشید مرد احساس سوزش کرد. ولی حتی دستش یک خراش کوچک هم بر نداشت سپس ...

    ادامه مطلب
  • فضیل بن ایاض...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: فضیل بنِ ایاض «رحمهالله» پسرش علی را دید که با گوشهی لباسش کفهی تراز ویِ دکانش را تمیز میکند.از او پرسید: برای چه هر روز چنین کاری را تکرار میکنی؟گفت: تا غبار راه و جاده را برای مسلمانان وزن نکنم!فضيل از شدّت حرص پسرش بر امانت در میزان و ترازو به گریه افتاد و به پسرش گفت: «پسرم، این عمل تو برای من بهتر از دو حج و بیست عمره است.» بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حکایت گوسفند مفت خور...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: کره خری از مادرش پرسید: این کجای انصاف است که ما با کلی سختی و مشقت، جو را از مزرعه به خانه حمل می کنیم، در حالی که گل های وی را گوسفند می خورد و کاه آنرا به ما می دهند…؟!گوسفند آن چنان به حرص و ولع گلها را می خورد که صدای خرت خرت آن و حسرت یکبار خوردن سبزی گل ما را می ...

    ادامه مطلب
  • کسی که به دفاع از مال خود کشته شود شهید است...

  • نیلوبلاگ

    از ابوهریرة روایت است که مردی پیش پیامبر صلی الله علیه وسلم آمد و گفت: ای رسول خدا اگر مردی آمد و می خواست مال م را بگیرد من چه کار کنم؟پیامبر صلی الله علیه وسلم گفت: مال خود را به وی مده.گفت: اگر با...

    ادامه مطلب
  • چرا پدر این چنین کردی؟ گناه من چه بود؟!...

  • نیلوبلاگ

    ماجد جوان ۱۷ سالهای بود که پدرش یکی از بزرگترین تجار شهرشان بود. در همان اوان ماجد با امام مسجدی که در همسایگی آنها قرار داشت آشنا شد و از محضر او محبت خدا و پیغمبرش را فرا گرفت. نور ایمان از سیمایش ...

    ادامه مطلب
  • می روم از تو شکایت می کنم...

  • نیلوبلاگ

    مردی همسرش را لت و کوب نمود، همسرش در حالیکه می گریست گفت: می روم از تو شکایت می کنمشوهرش گفت:- که گفته که می توانی بروی! من اجازه ات نمی دهم. زن گفت: گمان می کنی که دروازه ها و پنجره را قفل نموده ا...

    ادامه مطلب
  • داستان نجم الدین ایوبی تکریتی...

  • نیلوبلاگ

    نجم الدين ايوبی امير تكريت (شهری درعراق)برای مدتی طولانی ازدواج نمی کرد،برادرش اسد الدین شیرکوه از او پرسید: چرا ازدواج نمی کنید؟نجم الدین گفت: کسی را که من می خواهم، هنوز پیدا نکرده ام.اسدالدین گفت...

    ادامه مطلب
  • کدام ایمان عجیب استـ...

  • نیلوبلاگ

    روزى صحابه رضى الله عنهم از رسول الله عليه وسلم، كردند كه كدام ايمان عجيب (جالب) است؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم گفتند؛ شما جواب بدهيد اينرا، صحابه رض گفتند؛ ايمان ملايكه ها، رسول خدا صلى الله عليه ...

    ادامه مطلب
  • زن مسلمان و همسایه مسیحی...

  • نیلوبلاگ

    خانم مسلمانى در أردن همسايه ى مسيحى داشت، خبر شد كه وى مريض شده، رفت به عيادتش برايش سلام كرد و گفت؛ اجازه مى دهى كه بالايت قرآن بخوانم چنانچه ما بر مريض هاى خود مى خوانيم، و قرآن به ما دستور داده كه ...

    ادامه مطلب
  • نکته های طلایی...

  • نیلوبلاگ

    هشت چیز هیچوقت سیر نمیشوند:۱ـچشم از دیدن. ۲ـ زمین از باران. ۳ ـزن فاحشه از مرد. ۴ ـ عالم از علم. 5 ـسائل از سؤال. ۶ ـ حریص از جمع آوری مال. ۷ ـ دریا از آب. ۸ ـ آتش ار هیزم. سه کس بیشتر از همه مورد قهر وغضب خدا هستند: ۱ـدرویش متکبر. ۲ ـ زانی (زناکار) پیر. ۳ ـ عالم بدکار. خوبی زن در دو چیز است:۱ ـ اول اینکه نامحرمی او را نبیند. ۲ ـدوم اینکه او نامحرمی نبیند. از زن چار چیز بخواهید: ۱ـ قلبش پاک باشد. ۲ ـ صورتش باحیا باشد. ۳ ـ زبانش شیرین باشد. ۴ ـ همیشه دست بکار باشد. در نتیجه کناره گیری از مردم سه تا نعمت بدست میرسد: ۱ـ راحت جسمانی. ۲ ـ قوت روحانی. ۳ ـجرأت ایمانی. ...

    ادامه مطلب
  • اندرز های ده گانه...

  • نیلوبلاگ

    حضرت ابوبکر صدیق (رضی الله عنه) گفته است: خداوند بزرگ، ده خصلت را روزی بنده خود گردانیده استکه از آفات و بلایا نجاتش داده و در مقام مقربین و متقین قرارش میدهد. 1) راستی و صداقت با قلبی قانع.2) صبر کامل و شکر دایم. 3) فقر دایم با زهد دایم. 4) فکر دایم با شکم گرسنه. 5) حزن دایم با خوف دایم. 6) جدیت و کوشش با بدنی متواضع. 7) مهربانی همیشگی با قلبی مهربان. 8) محبت دایم همراه حیا. 9) علم مفید با صبر دایم. 10) یمان دایم وعقل ثابت. حضرت عمر (رضی الله عنه) گفته است: ده چیز، بدون ده چیز دیگر درست در نمیآید: 1) عقل بدون ورع و زهد. 2) فضل بدون علم. 3) رستگاری و کامیابی بدون خوف خدا. 4) پادشاهی بدون دادگری. 5) اصل و نسب بدون علم و ادب. 6) شادمانی بدون امنیت. 7) رفق و مدارا بدون سخاوت. 8) فقر بدون قناعت....

    ادامه مطلب
  • درمان با نامهای خداوند، اسماء الحسنی...

  • نیلوبلاگ

    «ولله الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا» (اعراف/180) دکتر ابراهیم کریم، مبتکر در رشتهی زمینشناسی گوید: نامهای زیبا و نیکوی خداوند، نیروی شفابخش برای درمان بسیاری از بیماریها دارند، آن هم به وسیلهی روشهای دقیق اندازهگیری درسنجش تواناییهای درونی بدن انسان.او پی برده است که هریک ازنامهای خدا نیرویی دارد که سیستم دفاعی بدن را برای کار شایسته و مناسب در اعضای معینی تحریک میکند. وی با اجرای قوانین صدا و آهنگ متوجه شد که نام بردن حتی یکی ازاسماء الحسنی سیستمهای انرژی بخش و توان حیاتی درون بدن انسان را بهبود میبخشد. او پس از سه سال تحقیق و آزمایش به نتایج زیردست یافت: بیماری اسماء الحسنی بیماری اسماء الحسنی بیماری اسماء الحسنی بیماری اسماء الحسنی سرطان اَللهُجَلَّ جَلاَلُه...

    ادامه مطلب
  • تمام ثانیه ی عمر مان باید تجلیل از محبوب مان باشد. صلی الله علیه وسلم...

  • نیلوبلاگ

    بسمه تعالی و به نستعین! السلام علیکم و رحمت الله و برکاته، جا دارد قبل از همه حضور تان را در وبلاگ جهادستان خیر و مقدم بگویم امیدوارم وقت خوشی با ما داشته باشید. هدف از راه اندازی این وبلاگ رضای الله جل جلاله است. زیرا بدون رضای او هیچ حرکتی به جایی نمی رسد.وبلاگ جهادستان یک وبلاگ اجتماعی و اصلاحی است، و معنی جهاد، جهد و کوشش، و تلاش رسیدن به درجه کمال انسانی، دور کردن زشتی ها پلشتی ها و آوردن خوبی ها در زندگی و جامعه انسانی است. ما معتقد هستیم که اصلاحات از فرد شروع، به فامیل و بعداً به اجتماع گسترش پیدا می کند. کوشش ما بر این است، تا پیام صلح و برادری و اخوت را به جهانیان برسانیم، چنانچه وبلاگ قبلی (خراسانیان) نیز برای همین هدف راه اندازی شده بود. بدون موجب توسط جمهوری اسلامی(؟) ایران مسد...

    ادامه مطلب
  • حکایت پیره زنی که مسلمان شد...

  • نیلوبلاگ

    زنی در مکه زنده گی می کرد. خبر ها در گوشه و کنار شهر پخش گردیده بود که شخصی جادوگری پیدا شده است که هر که با او صحبت کند دین اش را از دست می دهد. پیر زن چون به بت های که می پرستید خیلی عقیده داشت لازم دانست تا از مکه کوچ کند تا مبادا دین اش را از دست بدهد وی تمام وسایل اش را جمع کرده و به دهن دروازه خود ایستاده. که از قضا نبی کریم (صلی الله علیه وسلم) از آنجا می گذشت. پیرزن گفت: پسرم این وسایلم را به سرم بگذار. حضرت (صلی الله علیه وسلم) وقتی بار را برداشت دید وزن آن زیاد است و پیر زن توان برداشتن آنرا ندارد بناءً بار را بر دوش مبارک خویش گرفت و به پیر زن گفت: تا هر جا که می روی من بارت را می برم. پیر زن خوشحال شد در راه با هم صحبت می کردند حضرت محمد (صلی الله علیه وسلم) پرسیدند؟ به کجا می رو...

    ادامه مطلب