خرید بک لینک
مى گويند: يكتعداد مردم نزد يكى از خلفاى أموى از يكى از قاضى ها شكايت كردند و گفتند؛ يا أميرالمؤمنين! يك قاضى براى ما فرستاده يى كه حق را به حقدارش نمى دهد، كسى را مجازات نمى كند، همه را مى بخشد، از بس كه أهل بخشش و تسامح است مردم اسمش را قاضى عافيه مانده بودند، عافيه يعنى عفوّ كننده.گفتند: قاضى باشد كه بزنند، ببندند، حق مردم را بگيرد، مجازات كند، تا مردم بترسند … خليفه مسلمين كسى را فرستاد و قاضى را إحضار كردند، قاضى آمد و گفت: خداوند عمّر أميرالمؤمنين را دراز داشته باشد چه خبر است؟أميرالمؤمنينادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:12

مى گويند: حكيم بن عزام پسر عموى خديجه رضى الله عنها دير تر مسلمان شد و اين تأخيرش در مسلمان شدن خيلى وى را مى رنجانيد كه چطور امكان دارد كه من كه قرابت به محمد صلى الله عليه وسلم دارم نسبت به بسيارى ها دير تر مسلمان شدم…با خود گفت: مى روم يك هديه ناب از بازار مى گيرم به شخص رسول الله صلى الله عليه وسلم. رفت در بازار اينطرف و انطرف نگاه مى كرد، يكى از عرضهندگان بازار از وى پرسيد يا حكيم دنبال چه هستى؟ گفت: دنبال يك لباس بينظير هستم كه به رسول الله صلى الله عليه وسلم هديه كنم و ايشان در همين عيد، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:12

مى گويند؛ شخصى چاه آبى كند و بالايش نوشت، حرام است براى مسلمين و براى غير مسلمين حلال است.مردم جمع شدند، كسى گفت: وى ديوانه شده! كسى گفت: وى كافر شده بايد قصاص شود، كسى گفت: وى زنديق شده بايد مجازات شود… تا اينكه خبر رسيد به پادشاه مسلمانان، حكم جلب او را به قصر داد، شخص را حاضر كردند به بسيار تواضع ايستاده شد، سلطان از وى پرسيد؛ اين چه كاريست كه تو كردى؟ مى دانى كه مجازات مى شوى؟؟؟مرد سر خود را پايين انداخته گفت: اى پادشاه عادل، قبل از اينكه مرا مجازات كنى، فقط چند آرزو دارم برآورده اش كن.!پادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:12

مى گويند: موسى ع زود قهر مى شده و زود از قهر خود مى نشست، داستانى را روايت مى كنند كه وقتى ملك الموت به قبض روح موسى ع رفته به شكل يك آدمى در پيش رويش ایستاده و گفته؛ من ملك الموت هستم آمدم قبض روح ات كنم.موسى ع وى را لت كرده و فكر كرده دروغ مى گويد، ملك الموت از باب احترام كارى نكرده و دوباره برگشته نزد خداوند متعال و داستان را در حاليكه خدا مى داند قصه كرده، خداوند به ملك الموت گفته برو نزد موسى و برايش بگو دستت را بكش به سر حيوانی (گاوى گوسفندى و بزى...) هر قدر كه شمارش مو هايش بود به همان انادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:12

مى گويند: بين عمر و ابوبكر رضى الله عنهما مشاجره يى شد و ابوبكر رضى الله عنه كمى تند تر به عمر رضى الله عنه حرفهاى زد و زود متوجه شد كه تند رفته، از عمر رضى الله عنه معذرت خواست، ولى عمر رضى الله عنه رفت و گفت: معذرتت را نمى پذيرم…ابوبكر رضى الله عنه نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم رفت و گفت: چنين و چنان اتفاقى افتاد و من به تقصير خود پى بردم و از عمر رضى الله عنه خواستم كه مرا عفو كند، عفوم نكرد و رفت… رسول خدا صلى الله عليه وسلم به ابوبكر رضى الله عنه سه بار تكرار كرد، يغفرك الله لك يا ابوبكر. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:12

مى گويند: در زمانه هاى حكمرانى سليمان عليه السلام كه حيوانات مى توانستند با إنسانها حرف بزنند، گرگى گرسنه يى نزد چوپانى رفته و گفته كه گرسنه است و از وى خواسته تا برايش يكى از گوسفندان را اجازه دهد كه بخورد، چوپان برايش گفته؛ اين رمه ها مال سليمان نبى است و من فقط چوپانى مى كنم و صلاحيتى ندارم تا اين اجازه را به تو بدهم.گرگ مى گويد؛ برو اجازه بگير من منتظر مى مانم، و از رمه حراست مى كنم. چوپان برايش مى گويد؛ چگونه بر تو اعتماد كنم، گرگ مى گويد؛ من به عهد خود پابندم و با سليمان ع نمّى شود خيانت كادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:12

آیه که دعا با آن قبول می شود از سعید بن جبیر رضی الله عنه... سعيد بن جبير رضى الله عنه مى گويد: من آيه يى را از قرآن مى شناسم كه هر كس بخواند و بعدش دعا كند خداوند دعايش را قبول درگاه خود خواهد كرد، مى پرسند كدام آيه است؟ مى گويد: قُلِ ٱللَّهُمَّ فَاطِرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ عَٰلِمَ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ أَنتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ فِى مَا كَانُوا۟ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ. ٦٤ «زمر» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:12

مى گويند: روزى پيامبر صلى الله عليه وسلم متوجه مى شود كه بعد از نماز صبح ابو دجانه رضى الله عنه عاجل مسجد را ترك مى كند و مى رود، پيامبر صلى الله عليه وسلم در نماز ظهر از وى مى پرسد كه چه كار مهمى داشت كه عاجل از دروازه بيرون رفت…؟ ابو دجانه رضى الله عنه مى گويد: يا رسول الله! درخت خرمايى از همسايه شاخه هايش در حويلى من آمده و شبها كه شمال مى شود خرما در حويلى من مى ريزد، صبح وقت مى روم قبل از بيدار شدن اولاد هايم خرما ها را جمع مى كنم و برايش مى برم تا

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:12

مى گويند: وقتى إبراهيم علیه السلام پدر خود را در دوزخ به خوارى و ذلت مى بيند و پدرش داد مى زند كه اى إبراهيم كارى بكن...! إبراهيم پدر خود را نزديك خود مى خواهد در حاليكه در عذاب دوزخ گرفتار است در گوشه ى مى كشدش و به الله متعال دعا مى كند يا الله تو دعاى مرا قبول كردى كه دعا كردم (دعا كمى طولانى است يك قسمتش اينست وَلَا تُخْزِنِي يَوْمَ يُبْعَثُونَ . و روزى كه مردم برانگيخته مى ‏شوند رسوايم مكن (۸۷) الشعراء از اين كرده رسوايى بزرگ چه هست كه پدرم در اين

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:12

مى گويند: هنگامی که اسیران قبیله طئ به حضور پیامبر اسلام صلی الله علیه وسلم آوردند دخترى در ميان با زيبايى و هيبت خاصى بود كه همه را مجذوب زيبايى و هيبتش كرده بود، فصاحت كلام داشت مردم از زیبائى او به تعجب آمدند. در مقابل پيامبر صلى الله عليه وسلم ايستاد و گفت: یا محمد! من دختر بزرگ قوم هستم پدرم گرفتارها را نجات می داد، و گرسنگان را سیر می کرد و برهنه ها را مى پوشانید و حق همسایه را مرعات می کرد، و پیمان خود را محترم می شمرد و حفظ می کرد، و هیچ طالب حاجتى

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:12

مى گويند: بنى إسرائيل (يهوديان) جمع شدند و به عيسى عليه السلام گفتند: اين قبرستان پدر كلانهاى ما را زنده كن تا به پيامبرى تو شهادت دهند، ما به دعوت تو ايمان مى آوريم.پيره زنى كه به مثابه بزرگ قوم شان بود و از احترام خاصى برخوردار بود و در آن قبرستان در كنار قبر پسرش هميشه مى خوابيد، براى عيسى عليه السلام گفت: همين پسر مرا زنده كن كافى است، زيرا از وقتى كه وى فوت كرده من از كنار قبرش هيچ جايى نرفتم، و بنى إسرائيل نيز موافقت كردند.عيسى عليه السلام، صدا زد اى استخوانها به هم جمع شويد و به أذن خداوند زنده شو اى فلان بن فلان…قبر پسر شكافته شد و پسر جوانش از قبر بيرون برآمد، مو هاى سرش سفيد شده بود، سر مادر خود را بوسيد و گفت؛ أشهد ان لاإله إلا الله و اشهد ان عيسى كلمة الله و رسوله…پيره زن پسر را در آغوش گرفت و زار زار از خوشحالى ايمان آورد و از پسرش پرسيد؛ چرا مو هاى سرت سفيد شده؟ پسر گفت؛ اى مادر آنچه را كه من ديدم اگر هر كسى مى ديد مو هايش از هول و هراس سفيد مى شد. هماندم يهوديان پيره زن را با پسرش به شهادت رسانيدند و در همان قبر پسرش هردو را دفن كردند و دنبال قتل عيسى عليه السلام افتادند. تا اينكه خداوند وى را به آسمانها برد…صد ها داستان از قساوت قلبى اين طايفه ظالم كه بنابر روايتى هفتادهزار پيامبر را به شهادت رسانيده اند موجود است. چه توقع داريد كه به مسلمان ترحم كنند؟ آنها يه پيامبران خودشان رحم نكردند به مسلمانان رحم خواهند كرد؟اشتباه از ما مسلمانان بوده كه يهوديان ما را در پيش چشمان مان سلاخى دارند و همه نظاره مى كنيم، اگر ما به أحكام قران عمل مى كرديم والله اگر هيچ كافرى بر ما مسلط مى بود. بارإلها! تو ما را به اصل دين مان برگردان و انتقام ما را از دشمنان ما بگير. آمين. Aادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 4 شهريور 1403 ساعت: 12:32

می گویند: روزی امام ابوبكر باقلاني رحمه الله با پاپ مسیحی ملاقات کرد، پاپ برایش گفت: شما مسلمانان بسیار متعصب هستید.امام سوال کرد چطور؟پاپ گفت: شما برای خود ازدواج با دختران یهودی و مسیحی را اجازه می دهید اما ازدواج دختران مسلمان را برای غیر مسلمانان اجازه نمی دهید؟!امام برای پاپ چنین جواب داد: ما با دختر یهودی ازدواج می کنیم بخاطریکه به موسی علیه السلام ایمان و باور داریم و با دختر مسیحی ازدواج می کنیم بخاطریکه به عیسی علیه السلام ایمان داریم.بناء شما هم هر وقتی که به محمد مصطفی ﷺ ایمان آوردید، می توانید با دختران ما ازدواج کنید.پاپ که جوابی نداشت، از شنیدن سخن امام شرمنده شد و چیزی گفته نتوانست.الخطیب البغدادی: تاریخ بغداد ج ۵ ص ٣ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 17:12

مى گويند: يك زمانى ابراهيم پاشاه حاكم مصر وقتى ايتاليا را ديد و سيستم آبرسانى و سهولت آب را در همه خانه ها ديد، وقتى به مصر برگشت دستور داد كه در مساجد نل آب بياورند. تمامى مذاهب آنزمان اينرا غير جائز و بدعت دانستند كه وضو خانه مساجد را نل دوانى كنند.تنها علماى حنفى بنابر فقه امام ابوحنيفة رحمه الله اينرا جايز دانستند و عقلاً و نقلاً اينرا ثابت كردند كه هرآنچه براى سهولت عبادت باشد جواز دارد.از آنزمان تا كنون عربها به آب نل مى گويند ( ماء الحنفية).و اكنون هم اگر شما شيردهن آب كار داشته باشيد بايد الحنفية برايش بگوييد در بازار هاى عرب.چون امام ابوحنيفة رح تاجر بود و هميشه در تجارت مى بود و از شهرى به شهرى و مملكتى به مملكتى مى رفت وقتى مى آمد، فقه خود را نظر به همان تجربيات سفر خود مى نوشت، در حاليكه سه امام بزرگوار اهل سنت (امام شافعى و امام مالك و امام احمد حنبل رحمهم الله اجمعين) فقه خود را از داخل مسجد مى نوشتند، از همينرو گاهى متوجه شده باشيد كه در بخش عبادات فقه شافعى و حنبلى و مالكى بيشتر از حنفى در اجر و پاداش و ثواب و احاديث قويتر استناد كرده اند. ولى در فقه معاملات همه إمامان دين تسليم امام ابوحنيفة رح بودند.خداوند از امامان دين راضى باشد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:01

مى گويند: روزى على رضى الله عنه طواف كعبه داشت و مردى را ديد كه خود را به كعبه چسپانيده و اين دعا را مى خواند. (اَللّٰهُمَّ يَا مَنْ لَا يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ، وَ يَا مَنْ لَا تُغَلِّطُهُ كَثْرَةُ المَسَائِل، وَ لَا يَتَبَرَّمُ بِإِلْحَاحِ عِبَادِهِ الْمُلِحِّينَ عَلَيْهِ، أَذِقْنَا بَرْدَ رَحْمَتِكَ وَ كَرَمَ اسْتِجَابَتِكَ).على رضى الله عنه برايش گفت: ادامه بده ادامه بده، مرد روى خود را به على رضى الله عنه گشتاند و گفت: شنيدى اين دعا را اى مرد!؟ على گفت: بلى. آن مرد گفت: هر كس اين دعا را بعد نماز بخواند، به الله ِكه جان خضر به دستان اوست، قسم مى خورم كه تمامى گناهانش بخشيده مى شود.گويا! آن مرد حضرت خضر بوده كه اينرا به على بن ابى طالب گفته هست. با اينكه در روايات اين داستان ضعفى وارد مى كنند، اما در بخش فضائل به آن توصيه مى شود. به اين دعا إلتزام داشته باشيد و اين بنده حقير را هم مشمول دعا هايتان داشته باشيد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1402 ساعت: 14:10

مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد. یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم. و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم. پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد. چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت. چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید. در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند. هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد. چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند. لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد. تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت: با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟ چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن. تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند. اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1402 ساعت: 14:10

صفحه بندی