خرید بک لینک

مى گويند: موسى ع زود قهر مى شده و زود از قهر خود مى نشست، داستانى را روايت مى كنند كه وقتى ملك الموت به قبض روح موسى ع رفته به شكل يك آدمى در پيش رويش ایستاده و گفته؛ من ملك الموت هستم آمدم قبض روح ات كنم.

موسى ع وى را لت كرده و فكر كرده دروغ مى گويد، ملك الموت از باب احترام كارى نكرده و دوباره برگشته نزد خداوند متعال و داستان را در حاليكه خدا مى داند قصه كرده، خداوند به ملك الموت گفته برو نزد موسى و برايش بگو دستت را بكش به سر حيوانی (گاوى گوسفندى و بزى...) هر قدر كه شمارش مو هايش بود به همان اندازه برايت عمر مى دهم، وقتى دوباره ملك الموت نزد موسى ع مى رود اينبار برايش خبر داده مى شود كه ملك الموت نزدت مى آيد…

داستان موسی علیه السلام و ملک الموت...

ملك الموت مى آيد و مى گويد؛ يا موسى! خداوند گفت؛ به موسى بگو به سر حيوانى دست بكش و به اندازه مو هاى زير دستت برايت عمر مى دهيم، موسى ع گفت: بعدش چه مى شود.؟ ملك الموت گفت: باز آن زمان قبض روح ات مى كنم، موسى ع گفت؛ كه چنين مى شود كه در اخير بايد قبض روحم كنى پس همين اكنون قبض روح ام كن زيرا از اين دنيا بايد برويم، چه زود و چه دير، همانجا قبض روح شد و وفات نمود.

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:12

صفحه بندی