جهادستان

متن مرتبط با « و غرب» در سایت جهادستان نوشته شده است

داستان حکیم بن عزام پسر عموی خدیجه

  • نیلوبلاگ

    مى گويند: حكيم بن عزام پسر عموى خديجه رضى الله عنها دير تر مسلمان شد و اين تأخيرش در مسلمان شدن خيلى وى را مى رنجانيد كه چطور امكان دارد كه من كه قرابت به محمد صلى الله عليه وسلم دارم نسبت به بسيارى ها دير تر مسلمان شدم…با خود گفت: مى روم يك هديه ناب از بازار مى گيرم به شخص رسول الله صلى الله عليه وسلم. رفت در بازار اينطرف و انطرف نگاه مى كرد، يكى از عرضهندگان بازار از وى پرسيد يا حكيم دنبال چه هستى؟ گفت: دنبال يك لباس بينظير هستم كه به رسول الله صلى الله عليه وسلم هديه كنم و ايشان در همين عيد، ...

    ادامه مطلب
  • داستان موسی علیه السلام و ملک الموت

  • نیلوبلاگ

    مى گويند: موسى ع زود قهر مى شده و زود از قهر خود مى نشست، داستانى را روايت مى كنند كه وقتى ملك الموت به قبض روح موسى ع رفته به شكل يك آدمى در پيش رويش ایستاده و گفته؛ من ملك الموت هستم آمدم قبض روح ات كنم.موسى ع وى را لت كرده و فكر كرده دروغ مى گويد، ملك الموت از باب احترام كارى نكرده و دوباره برگشته نزد خداوند متعال و داستان را در حاليكه خدا مى داند قصه كرده، خداوند به ملك الموت گفته برو نزد موسى و برايش بگو دستت را بكش به سر حيوانی (گاوى گوسفندى و بزى...) هر قدر كه شمارش مو هايش بود به همان ان...

    ادامه مطلب
  • مشاجره بین ابوبکر و عمر رضی الله عنهما

  • نیلوبلاگ

    مى گويند: بين عمر و ابوبكر رضى الله عنهما مشاجره يى شد و ابوبكر رضى الله عنه كمى تند تر به عمر رضى الله عنه حرفهاى زد و زود متوجه شد كه تند رفته، از عمر رضى الله عنه معذرت خواست، ولى عمر رضى الله عنه رفت و گفت: معذرتت را نمى پذيرم…ابوبكر رضى الله عنه نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم رفت و گفت: چنين و چنان اتفاقى افتاد و من به تقصير خود پى بردم و از عمر رضى الله عنه خواستم كه مرا عفو كند، عفوم نكرد و رفت… رسول خدا صلى الله عليه وسلم به ابوبكر رضى الله عنه سه بار تكرار كرد، يغفرك الله لك يا ابوبكر. ...

    ادامه مطلب
  • داستان گرگ و چوپان سلیمان علیه السلام

  • نیلوبلاگ

    مى گويند: در زمانه هاى حكمرانى سليمان عليه السلام كه حيوانات مى توانستند با إنسانها حرف بزنند، گرگى گرسنه يى نزد چوپانى رفته و گفته كه گرسنه است و از وى خواسته تا برايش يكى از گوسفندان را اجازه دهد كه بخورد، چوپان برايش گفته؛ اين رمه ها مال سليمان نبى است و من فقط چوپانى مى كنم و صلاحيتى ندارم تا اين اجازه را به تو بدهم.گرگ مى گويد؛ برو اجازه بگير من منتظر مى مانم، و از رمه حراست مى كنم. چوپان برايش مى گويد؛ چگونه بر تو اعتماد كنم، گرگ مى گويد؛ من به عهد خود پابندم و با سليمان ع نمّى شود خيانت ك...

    ادامه مطلب
  • آیه که دعا با آن قبول می شود از سعید بن جبیر رضی الله عنه

  • نیلوبلاگ

    آیه که دعا با آن قبول می شود از سعید بن جبیر رضی الله عنه... سعيد بن جبير رضى الله عنه مى گويد: من آيه يى را از قرآن مى شناسم كه هر كس بخواند و بعدش دعا كند خداوند دعايش را قبول درگاه خود خواهد كرد، مى پرسند كدام آيه است؟ مى گويد: قُلِ ٱللَّهُمَّ فَاطِرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ عَٰلِمَ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ أَنتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ فِى مَا كَانُوا۟ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ. ٦٤ «زمر» ...

    ادامه مطلب
  • پیامبر صلی الله علیه وسلم و ابودجانه رضی الله عنه

  • نیلوبلاگ

    مى گويند: روزى پيامبر صلى الله عليه وسلم متوجه مى شود كه بعد از نماز صبح ابو دجانه رضى الله عنه عاجل مسجد را ترك مى كند و مى رود، پيامبر صلى الله عليه وسلم در نماز ظهر از وى مى پرسد كه چه كار مهمى داشت كه عاجل از دروازه بيرون رفت…؟ ابو دجانه رضى الله عنه مى گويد: يا رسول الله! درخت خرمايى از همسايه شاخه هايش در حويلى من آمده و شبها كه شمال مى شود خرما در حويلى من مى ريزد، صبح وقت مى روم قبل از بيدار شدن اولاد هايم خرما ها را جمع مى كنم و برايش مى برم تا...

    ادامه مطلب
  • داستان ابراهیم علیه السلام و پدرش در دوزخ

  • نیلوبلاگ

    مى گويند: وقتى إبراهيم علیه السلام پدر خود را در دوزخ به خوارى و ذلت مى بيند و پدرش داد مى زند كه اى إبراهيم كارى بكن...! إبراهيم پدر خود را نزديك خود مى خواهد در حاليكه در عذاب دوزخ گرفتار است در گوشه ى مى كشدش و به الله متعال دعا مى كند يا الله تو دعاى مرا قبول كردى كه دعا كردم (دعا كمى طولانى است يك قسمتش اينست وَلَا تُخْزِنِي يَوْمَ يُبْعَثُونَ . و روزى كه مردم برانگيخته مى ‏شوند رسوايم مكن (۸۷) الشعراء از اين كرده رسوايى بزرگ چه هست كه پدرم در اين...

    ادامه مطلب
  • داستان ابوبکر باقلانی با پاپ رهبر مسیحیان...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: روزی امام ابوبكر باقلاني رحمه الله با پاپ مسیحی ملاقات کرد، پاپ برایش گفت: شما مسلمانان بسیار متعصب هستید.امام سوال کرد چطور؟پاپ گفت: شما برای خود ازدواج با دختران یهودی و مسیحی را اجازه می دهید اما ازدواج دختران مسلمان را برای غیر مسلمانان اجازه نمی دهید؟!امام برای پاپ چنین جواب داد: ما با دختر یهودی ازدواج می کنیم بخاطریکه به موسی علیه السلام ایمان و باور داریم و با دختر مسیحی ازدواج می کنیم بخاطریکه به عیسی علیه السلام ایمان داریم.بناء شما هم هر وقتی که به محمد مصطفی ﷺ ایمان آوردید، می توانید با دختران ما ازدواج کنید.پاپ که جوابی نداشت، از شنیدن سخن امام شرمنده شد و چیزی گفته نتوانست.الخطیب البغدادی: تاریخ بغداد ج ۵ ص ٣ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خضر و حضرت علی رضی الله عنه...

  • نیلوبلاگ

    مى گويند: روزى على رضى الله عنه طواف كعبه داشت و مردى را ديد كه خود را به كعبه چسپانيده و اين دعا را مى خواند. (اَللّٰهُمَّ يَا مَنْ لَا يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ، وَ يَا مَنْ لَا تُغَلِّطُهُ كَثْرَةُ المَسَائِل، وَ لَا يَتَبَرَّمُ بِإِلْحَاحِ عِبَادِهِ الْمُلِحِّينَ عَلَيْهِ، أَذِقْنَا بَرْدَ رَحْمَتِكَ وَ كَرَمَ اسْتِجَابَتِكَ).على رضى الله عنه برايش گفت: ادامه بده ادامه بده، مرد روى خود را به على رضى الله عنه گشتاند و گفت: شنيدى اين دعا را اى مرد!؟ على گفت: بلى. آن مرد گفت: هر كس اين دعا را بعد نماز بخواند، به الله ِكه جان خضر به دستان اوست، قسم مى خورم كه تمامى گناهانش بخشيده مى شود.گويا! آن مرد حضرت خضر بوده كه اينرا به على بن ابى طالب گفته هست. با اينكه در روايات اين داستان ضعفى وا...

    ادامه مطلب
  • حکایت مرد تاجر و گربه چوپان...

  • نیلوبلاگ

    مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد. یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم. و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم. پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد. چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت. چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید. در آن روستا که چوپان زندگی می کرد ...

    ادامه مطلب
  • داستان عارفی که چله نشسته بود...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: عارفی ۴۰ شبانه روز چله گرفته بود تا خدا را زیارت کند ، تمام روزها روزه بود. در حال اعتکاف. از خلق الله بریده بود. صبح به صیام و شب به قیام. زاری و تضرع به درگاه او شب ۳۶ ام ندایی در خود شنید که می گفت: ساعت ۶ بعد از ظهر، بازار مسگران، دکان فلان مسگر برو خدا را زیارت خواهی کرد عارف از ساعت ۵ در بازار مسگران حاضر شد و در کوچه های بازار از پی دکان می گشت...میگوید: پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان می داد، قصد فروش آنرا داشت... به هر مسگری نشان می داد، وزن می کرد و می گفت: ۴ ریال و ۲۰ شاهی پیرزن می گفت:نمی شود ۶ ریال بخرید؟ مسگران می گفتند: خیر مادر، برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد. پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار می چرخید و همه همین قیمت را می دادند. بالاخره به...

    ادامه مطلب
  • قوت تلقین بالای انسان...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: روزی قرار بود قاتلی اعدام شود. وقتی قاتل به پای دار رفت و طناب را دور گردن او آویختند، ناگهان روانشناس سر رسید و بلند داد زد دست نگه دارید. آنها از دار زدن مرد منصرف شدند و گوش به سخنان روانشناس سپردند روانشناس رو به حضار گفت: مگر نه اینکه این مرد قاتل است و باید کشته شود؟ همه جواب دادند بله روانشناس ادامه داد: پس بگذارید من به روش خودم این مرد را بکشم همه قبول کردند سپس روانشناس مرد را از بالای دار پایین آورد و او را روی تخته سنگی خوابانید و چشمانش را بست و به او گفت ای مرد قاتل من شاهرگ تو را خواهم زد و تو به زودی خواهی مرد. همه از این گفته روانشناس تعجب کردند روانشناس تکه ای شیشه از روی زمین برداشت و روی دست مرد کشید مرد احساس سوزش کرد. ولی حتی دستش یک خراش کوچک هم بر نداشت سپس ...

    ادامه مطلب
  • ■ u200fدومین کرگس...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: در دهه ۱۹۹۰، عکسی از یک کرگس که منتظر مرگ دخترکی گرسنه برای خوردن جسد او بود، به طور گسترده ای منتشر شد.این عکس در سال ۹۴/۱۹۹۳ در طول قحطی سودان توسط کوین کارتر، عکاس خبری اهل آفریقای جنوبی، گرفته شد و بعداً برای این 'عکس شگفت انگیز' جایزه پولیتزر را کسب کرد.اما در حالی که از کوین کارتر برای 'مهارت عکاسی استثنایی' اش در شبکه های خبری و تلویزیونی بین المللی سراسر جهان تمجید میشد ، ثمره این دستاورد و شهرت تنها چند ماه بیشتر طول نکشید زیرا بعداً افسرده شد و خودکشی کرد!افسردگی کوین کارتر زمانی آغاز شد که در یکی از این مصاحبه ها (برنامه تلفنی) کسی تماس گرفت و از او پرسید که برای دخترک چه اتفاقی افتاد؟ او به سادگی پاسخ داد: "من منتظر نماندم تا بعد از این عکس ببینم چه اتفاقی می افتد، چون ...

    ادامه مطلب
  • دنیا مدور است...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: پسری که خود در سنین کلانی بوده مادر پیری داشته وی را به بنا بر شکایات اولاد ها و زنش به خوبترین خانه سالمندان برده و آنجا گاه گاهی به دیدارش می رفته، همینطور برای مدت طولانی ادامه داشته تا اینکه از خانه بزرگسالان زنگ آمده که مادرت در حال احتضار (در حال مردن) است می خواهد که وی را ببیند...پسر به عجله خود را به خانه بزرگسالان شتافت و مادر خود را در بستر مرگ یافت، مادرش که هنوز هم می توانست حرف بزند به پسر خود گفت: پسرم من وصیتی دارم برایت اینکه سیستم گرم کن اینها را درست کنی که در زمستان ها سرد می باشد، و یخچال هاییکه در اینجا است سالهاست درست کار نمی کند، برایشان یخچال بیاوری...پسرش پرسید چقدر وقت می شود که کار نمی کند؟ مادرش گفت: از زمانیکه اینجا مرا آوردی.پسر که اشک می ریخت به ماد...

    ادامه مطلب
  • داستان دو برادر در مزرعه...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: دو برادر در مزرعه ای در کنار یکدیگر زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوءتفاهم کوچک با هم جر و بحث کردند و اختلاف بین آنها زیاد شده و از هم جدا شدند.روزی برادر بزرگ تر دید برادر کوچک تر بین دو مزرعه و خانه هم، نهری ایجاد کرده و آن را نشانهجدایی و کینه برادر کوچک تر پنداشت. لذا نجاری را آورد و به او سفارش داد با الوارهایی که در انبارش داشت، بین خانه او و برادرش حصاری چوبی ایجاد کند تا دیگر او را نبیند؟ سپس برادر بزرگ تر بیرون رفت و هنگامی که عصر به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد! حصاری در کار نبود، نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. برادر بزرگ تر باعصبانیت به نجار اعتراض کرد. در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل، فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده است...

    ادامه مطلب
  • اوصاف بهشت...

  • نیلوبلاگ

    برگردان از عربی: بصیراحمد مبصرآیا تا کنون اندیشیدهاید که لحظات نخستین ورود به بهشت چهقدر خوشایند و شگفتانگیز خواهد بود...!فکر کنید، وقتی نگاه ما به جویبار های جاری در آن بیفتد، قصر های زیبا و دلرُبای آنرا به تماشا بنشینیم،میوههای رنگارنگ، خیمهها، سنگفرشهای طلایین و نقرهای، حریر، مشک ووو...!هنگامیکه عزیزترینهای مانرا که سالهاست از دست دادهایم و از دیدار شان محروم گشتهایم، باز ببینیم...!آنگاه که فرزندِ نیکوکردار پدر و مادر مهربان اش را دیدار نماید، و پدر و مادری که فرزند شان را در کودکی از دست داده اند، به آغوش کشند،و برادر، برادرِ گمشده یا ندیدهاش را برای نخستین بار ببیند و در آغوش گیرد...!وقتی ببینیم مریضان شفا یافته اند،کوران بینا گشته اند،غمگساران خوشحال و خندان اند،پیر مردان نیروی جوانی ی...

    ادامه مطلب
  • حکایت گوسفند مفت خور...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: کره خری از مادرش پرسید: این کجای انصاف است که ما با کلی سختی و مشقت، جو را از مزرعه به خانه حمل می کنیم، در حالی که گل های وی را گوسفند می خورد و کاه آنرا به ما می دهند…؟!گوسفند آن چنان به حرص و ولع گلها را می خورد که صدای خرت خرت آن و حسرت یکبار خوردن سبزی گل ما را می ...

    ادامه مطلب
  • قهرمان واقعی...

  • نیلوبلاگ

    می گویند: رابرت داوینسن قهرمان مشهور گلف وقتی در یک مسابقه قهرمان شد ، زنی به سویش دوید و گفت : بچه ام مریض است ، به من کمک کن و گرنه میمیرد! رابرت بلافاصله همه ی پولی را که برنده شده بود به آن زن داد.هفته ی بعد یکی از مقامات ورزش گلف با رابرت تماس گرفت و به او گفت: خبر بدی برایت دارم، آن زن کلاه ...

    ادامه مطلب
  • داستان خربوزه فروش و مرد فقیر...

  • نیلوبلاگ

    می گویند فقیری به نزد خربزه فروشی رفت و گفت: خربزه ای برای رضای خدا به من بده که فقیرم و چیزی ندارم خربزه فروش در میان خربزه ها گشتی زد و خربزه ی خراب و بدرد نخوری را به فقیر داد.فقیر نگاهی به خربزه کرد و دید که به درد خوردن نمی خورد، و مقدار پولی که به همراه داشت به خربزه فروش داد و گفت: به اندازه ...

    ادامه مطلب
  • کسی که به دفاع از مال خود کشته شود شهید است...

  • نیلوبلاگ

    از ابوهریرة روایت است که مردی پیش پیامبر صلی الله علیه وسلم آمد و گفت: ای رسول خدا اگر مردی آمد و می خواست مال م را بگیرد من چه کار کنم؟پیامبر صلی الله علیه وسلم گفت: مال خود را به وی مده.گفت: اگر با...

    ادامه مطلب