می گویند فقیری به نزد خربزه فروشی رفت و گفت: خربزه ای برای رضای خدا به من بده که فقیرم و چیزی ندارم خربزه فروش در میان خربزه ها گشتی زد و خربزه ی خراب و بدرد نخوری را به فقیر داد.
فقیر نگاهی به خربزه کرد و دید که به درد خوردن نمی خورد، و مقدار پولی که به همراه داشت به خربزه فروش داد و گفت: به اندازه پولم به من خربزه ای بده خربزه فروش خربزه ی خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد، فقیر هر دو خربزه را رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا بندگانت را ببین! این خربزه ای خراب را بخاطر تو داده است و این خربزه ای خوب را بخاطر پول...
برچسب:
نویسنده: نگار صالحپور