خرید بک لینک

آورده اند که اما شافعی در میان شاگردانش نشسته بود که کنیزی پیشش آمد و به او گفت: (ای امام آیا شبانه زنا می کنی و چون روز می شود به میان مردم می آیی و خطبه می خوانی؟)

يعني؛ شب با من زنا می کنی و در روز مردم را نصیحت می کنی؟ شاگردان امام شافعی نیز به امام نگریستند و منتظر جواب امام شافعی و رد این تهمت بودند.

که امام شافعی به کنیز روی کرد و گفت: (ای کنیز دست مزدت چقدر می شود؟) شاگردان امام شافعی برآشفتند, بعضی صدایشان را بالا بردند و بعضی دیگر بلند شدند که بروند، امام شافعی به آن ها گفت: (همانند خرما با من رفتار کنید، آنچه را که به درد می خورد بخورید و هسته اش را دور بیندازید ) شاگردان از این کار تعجب کردند, در این گیر و داد مردی در حالی که به شدت می دوید پیششان آمد و گفت: ای کنیز خانه ات در حال سوختن است و بچه هایت هم داخل آن هستند, هر کس که آنجا بود همراه امام شافعی به سرعت به سوی خانه شتافت و به محض اینکه رسیدند امام شافعی وارد خانه شد و بچه ها ی کنیز را نجات داد.

کنیز با گریه و شرمندگی گفت: (یهودی ها مرا تحریک به این کار کردند تا شخصیتت را در بین شاگردانت مخدوش کنم) شاگردان هم به اما شافعی نگریستند و از او در مورد رد نکردن گفته های اولیه ی کنیز پرسیدند.

امام گفت: (اگر آن تهمت را رد می کردم به دو گروه تقسیم می شدید, گروهی تصدیقم نمی کردند و بر تکذیبم اصرار می ورزیدند و گروهی مرا تصدیق می کردند اما با شک)

(((((((((((((( دوست داشتم که کل موضوع را به خدا بسپارم ))))))))))))))

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 23:15

صفحه بندی