دکتر راتب النابلسی می گوید: یکی از دوستانش قصه کرد که شخصی برادرش فوت کرده بود و تمام سرمایه هایش را بنام خود ساخته بود، وقتی برادرزاده هایش تقاضای حق کردند برایشان گفته، این همه مال خودم هست بروید کار کنید...
برادرزاده هایش نزد امام مسجد شان شکایت را بردند، امام کاکای شان را خواست و برایش گفت: حق برادرزاده هایت را بده…؟ ولى کاکای شان منکر حق برادرزاده هایش شد و شیخ به برادرزاده هایش گفت: هرگز به دولت و قضاء از کاکای تان شکایت نکنید وی مانند پدر است به شما، اما به خداوند شکایت تان را حتماْ بکنید...
شیخ راتب می گوید: این قصه را شنیدم و خیلی غم و غصه به دل گرفتم از ظلم کاکا و از خوبی به برادرزاده هاى يتيم، چند وقت بعد وقتی به طرف کار می رفتم جوانی نزدم دویده دویده آمد و گفت: یا شیخ صبر كن، در منطقه ما دو نفر مشاجره کردند یکی تفنگچه کشید از نزدش فیر شد یک آدم بیگناه که تجار بود دوکان (شرکت) ساخته بود تا رزق حلال به فامیل خود ببرد، از دوکان خود بیرون شده بود که ببیند چی گپ است، مرمی خورد و شل شده، تو (شیخ راتب نابلسی) که می گویی خداوند عادل است چطور اینجا آدم بیگناه شل شد در مشاجره دیگران؟ شیخ راتب برایش گفت: والله ما می دانیم که الله متعال عادل است، در این قصه خودت باید در زندگی خصوصی آن شخص معلومات کنیم که چی گپ بوده.
در عین زمان همان دوستم آمد و گفت: یا شیخ می دانی همان قصه کاکای ظالم را برایت که کرده بودم چی اتفاق افتاد؟ گفتم نه! گفت: دو نفر مشاجره کردند وی از شرکت تجارتی خود سر خود را بیرون کرد، از قضا مرمی به گلویش اصابت کرده و داکتر ها گفتند، برای همیشه شل خواهد ماند زیرا در ستون فقراتش مرمی اصابت کرده، شیخ راتب این قصه را روایت کرد و گفت: دفعتاْ اشک از چشمانم جاری شد و رو به جوان کردم و گفتم عدالت خدا را هیچ شکی نداشته باش و اين عدالت خداوند بر ظلم او بر يتيمان است.
الله متعال ما را از ظلم دور داشته باشد.
التماس دعاى خير
مدیر مسوول وبلاک
برچسب:
نویسنده: نگار صالحپور