
مى گويند: يكتعداد مردم نزد يكى از خلفاى أموى از يكى از قاضى ها شكايت كردند و گفتند؛ يا أميرالمؤمنين! يك قاضى براى ما فرستاده يى كه حق را به حقدارش نمى دهد، كسى را مجازات نمى كند، همه را مى بخشد، از بس كه أهل بخشش و تسامح است مردم اسمش را قاضى عافيه مانده بودند، عافيه يعنى عفوّ كننده.گفتند: قاضى باشد كه بزنند، ببندند، حق مردم را بگيرد، مجازات كند، تا مردم بترسند … خليفه مسلمين كسى را فرستاد و قاضى را إحضار كردند، قاضى آمد و گفت: خداوند عمّر أميرالمؤمنين را دراز داشته باشد چه خبر است؟أميرالمؤمنين...
ادامه مطلب
مى گويند؛ شخصى چاه آبى كند و بالايش نوشت، حرام است براى مسلمين و براى غير مسلمين حلال است.مردم جمع شدند، كسى گفت: وى ديوانه شده! كسى گفت: وى كافر شده بايد قصاص شود، كسى گفت: وى زنديق شده بايد مجازات شود… تا اينكه خبر رسيد به پادشاه مسلمانان، حكم جلب او را به قصر داد، شخص را حاضر كردند به بسيار تواضع ايستاده شد، سلطان از وى پرسيد؛ اين چه كاريست كه تو كردى؟ مى دانى كه مجازات مى شوى؟؟؟مرد سر خود را پايين انداخته گفت: اى پادشاه عادل، قبل از اينكه مرا مجازات كنى، فقط چند آرزو دارم برآورده اش كن.!پاد...
ادامه مطلب
آیه که دعا با آن قبول می شود از سعید بن جبیر رضی الله عنه... سعيد بن جبير رضى الله عنه مى گويد: من آيه يى را از قرآن مى شناسم كه هر كس بخواند و بعدش دعا كند خداوند دعايش را قبول درگاه خود خواهد كرد، مى پرسند كدام آيه است؟ مى گويد: قُلِ ٱللَّهُمَّ فَاطِرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ عَٰلِمَ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ أَنتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ فِى مَا كَانُوا۟ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ. ٦٤ «زمر» ...
ادامه مطلب
مى گويند: هنگامی که اسیران قبیله طئ به حضور پیامبر اسلام صلی الله علیه وسلم آوردند دخترى در ميان با زيبايى و هيبت خاصى بود كه همه را مجذوب زيبايى و هيبتش كرده بود، فصاحت كلام داشت مردم از زیبائى او به تعجب آمدند. در مقابل پيامبر صلى الله عليه وسلم ايستاد و گفت: یا محمد! من دختر بزرگ قوم هستم پدرم گرفتارها را نجات می داد، و گرسنگان را سیر می کرد و برهنه ها را مى پوشانید و حق همسایه را مرعات می کرد، و پیمان خود را محترم می شمرد و حفظ می کرد، و هیچ طالب حاجتى...
ادامه مطلب
می گویند: روزی امام ابوبكر باقلاني رحمه الله با پاپ مسیحی ملاقات کرد، پاپ برایش گفت: شما مسلمانان بسیار متعصب هستید.امام سوال کرد چطور؟پاپ گفت: شما برای خود ازدواج با دختران یهودی و مسیحی را اجازه می دهید اما ازدواج دختران مسلمان را برای غیر مسلمانان اجازه نمی دهید؟!امام برای پاپ چنین جواب داد: ما با دختر یهودی ازدواج می کنیم بخاطریکه به موسی علیه السلام ایمان و باور داریم و با دختر مسیحی ازدواج می کنیم بخاطریکه به عیسی علیه السلام ایمان داریم.بناء شما هم هر وقتی که به محمد مصطفی ﷺ ایمان آوردید، می توانید با دختران ما ازدواج کنید.پاپ که جوابی نداشت، از شنیدن سخن امام شرمنده شد و چیزی گفته نتوانست.الخطیب البغدادی: تاریخ بغداد ج ۵ ص ٣ بخوانید...
ادامه مطلب
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد. یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم. و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم. پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد. چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت. چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید. در آن روستا که چوپان زندگی می کرد ...
ادامه مطلب
می گویند: عارفی ۴۰ شبانه روز چله گرفته بود تا خدا را زیارت کند ، تمام روزها روزه بود. در حال اعتکاف. از خلق الله بریده بود. صبح به صیام و شب به قیام. زاری و تضرع به درگاه او شب ۳۶ ام ندایی در خود شنید که می گفت: ساعت ۶ بعد از ظهر، بازار مسگران، دکان فلان مسگر برو خدا را زیارت خواهی کرد عارف از ساعت ۵ در بازار مسگران حاضر شد و در کوچه های بازار از پی دکان می گشت...میگوید: پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان می داد، قصد فروش آنرا داشت... به هر مسگری نشان می داد، وزن می کرد و می گفت: ۴ ریال و ۲۰ شاهی پیرزن می گفت:نمی شود ۶ ریال بخرید؟ مسگران می گفتند: خیر مادر، برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد. پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار می چرخید و همه همین قیمت را می دادند. بالاخره به...
ادامه مطلب
می گویند: روزی قرار بود قاتلی اعدام شود. وقتی قاتل به پای دار رفت و طناب را دور گردن او آویختند، ناگهان روانشناس سر رسید و بلند داد زد دست نگه دارید. آنها از دار زدن مرد منصرف شدند و گوش به سخنان روانشناس سپردند روانشناس رو به حضار گفت: مگر نه اینکه این مرد قاتل است و باید کشته شود؟ همه جواب دادند بله روانشناس ادامه داد: پس بگذارید من به روش خودم این مرد را بکشم همه قبول کردند سپس روانشناس مرد را از بالای دار پایین آورد و او را روی تخته سنگی خوابانید و چشمانش را بست و به او گفت ای مرد قاتل من شاهرگ تو را خواهم زد و تو به زودی خواهی مرد. همه از این گفته روانشناس تعجب کردند روانشناس تکه ای شیشه از روی زمین برداشت و روی دست مرد کشید مرد احساس سوزش کرد. ولی حتی دستش یک خراش کوچک هم بر نداشت سپس ...
ادامه مطلب
می گویند: فضیل بنِ ایاض «رحمهالله» پسرش علی را دید که با گوشهی لباسش کفهی تراز ویِ دکانش را تمیز میکند.از او پرسید: برای چه هر روز چنین کاری را تکرار میکنی؟گفت: تا غبار راه و جاده را برای مسلمانان وزن نکنم!فضيل از شدّت حرص پسرش بر امانت در میزان و ترازو به گریه افتاد و به پسرش گفت: «پسرم، این عمل تو برای من بهتر از دو حج و بیست عمره است.» بخوانید...
ادامه مطلب
می گویند: کره خری از مادرش پرسید: این کجای انصاف است که ما با کلی سختی و مشقت، جو را از مزرعه به خانه حمل می کنیم، در حالی که گل های وی را گوسفند می خورد و کاه آنرا به ما می دهند…؟!گوسفند آن چنان به حرص و ولع گلها را می خورد که صدای خرت خرت آن و حسرت یکبار خوردن سبزی گل ما را می ...
ادامه مطلب
در يك روز بارانى، آب نهرى مورچه اى را با خود برد، اما از خوش اقبالى، كبوترى كه از آن حوالى پرواز مى كرد و ناظر بر ماجرا بود، براى مورچه متأثر شد و برگ درختى در آب انداخت و بدين ترتيب مورچه نجات يافت...
ادامه مطلب
از ابوهریرة روایت است که مردی پیش پیامبر صلی الله علیه وسلم آمد و گفت: ای رسول خدا اگر مردی آمد و می خواست مال م را بگیرد من چه کار کنم؟پیامبر صلی الله علیه وسلم گفت: مال خود را به وی مده.گفت: اگر با...
ادامه مطلب
ماجد جوان ۱۷ سالهای بود که پدرش یکی از بزرگترین تجار شهرشان بود. در همان اوان ماجد با امام مسجدی که در همسایگی آنها قرار داشت آشنا شد و از محضر او محبت خدا و پیغمبرش را فرا گرفت. نور ایمان از سیمایش ...
ادامه مطلب
مردی همسرش را لت و کوب نمود، همسرش در حالیکه می گریست گفت: می روم از تو شکایت می کنمشوهرش گفت:- که گفته که می توانی بروی! من اجازه ات نمی دهم. زن گفت: گمان می کنی که دروازه ها و پنجره را قفل نموده ا...
ادامه مطلب
مى گويند: شخصی نزد شیخ آلبانی رح آمد و ادعا کرد که علم غيب مى داند. و از شیخ خواست تا با او مناظره کند…شیخ گفت: به یک شرط حاضرم با تو مناظره کنم.مرد گفت: چه شرطی؟.شیخ فرمود: چطور علم غیب می دانی و شرط...
ادامه مطلب
دکتر راتب النابلسی می گوید:یکی از دوستانش قصه کرد که شخصی برادرش فوت کرده بود و تمام سرمایه هایش را بنام خود ساخته بود، وقتی برادرزاده هایش تقاضای حق کردند برایشان گفته، این همه مال خودم هست بروید کا...
ادامه مطلب
نجم الدين ايوبی امير تكريت (شهری درعراق)برای مدتی طولانی ازدواج نمی کرد،برادرش اسد الدین شیرکوه از او پرسید: چرا ازدواج نمی کنید؟نجم الدین گفت: کسی را که من می خواهم، هنوز پیدا نکرده ام.اسدالدین گفت...
ادامه مطلب
روزى صحابه رضى الله عنهم از رسول الله عليه وسلم، كردند كه كدام ايمان عجيب (جالب) است؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم گفتند؛ شما جواب بدهيد اينرا، صحابه رض گفتند؛ ايمان ملايكه ها، رسول خدا صلى الله عليه ...
ادامه مطلب
مردى صالحى فوت كرد و اولاد هاى كوچكش يتيم ماندند، مرد براى زن با وفاى خود مقدار زيادى پول را براى كفاف اولادك هايشان به ميراث گذاشته بود، زن اين مرد صالح كرتى اين مرد را در همانجايى كه آويزان بود گذاش...
ادامه مطلب
جوانى با تنها مادرش در یکی از کشور ها مهاجر بود، از قضا مادرش در يكى از شفاخانه ها عمليات شد و در حال كوما بود، داكتر ها گفتند؛ تا فردا به همين حال باقى خواهد ماند، پسر كه خيلى خسته بود، از شفاخانه آ...
ادامه مطلب